کپی برداری از مطالب این وبگاه با ذکر منبع مجاز می باشد.
این قالب به درخواست دوست عزیزمون آوا جان تهیه شده و در وبلاگ قرار گرفته است.

جهت دریافت و مشاهده نمونه به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.
در اکثر مدارس ژاپن هر صبح آموزگاری کنار در ورودی مدرسه می ایستد تا به بچه ها صبح به خیر بگوید.
کانگوروی قرمز هنگام تولد فقط دو سانتیمتر قد دارد و به نازکی یک مداد است همین کانگورو وقتی بالغ میشود دو متر قد دارد و طول دمش به سه متر میرسد.
مولکول های هوا از میان رنگ های موجود در خورشید ، نور آبی را از همه بیشتر متفرق می کنند برای همین است که ما آسمان را آبی میبینیم .
در هر ثانیه حدود دو میلیون گلبول قرمز از بین می روند و گلبول های تازه جای آنها را می گیرند.
بچه نهنگ هنگام تولد هفت متر طول دارد و وزن آن پنج تن است و تا شش ماه از شیر مادرش تغذیه می کند.
هر انسان در طول عمر خود تقریبا 18 کیلو پوست می اندازد.
بلافاصله بعد از شنیدن یک صدای خیلی بلند مثل انفجار یک بمب ، شخص برای مدت کوتاهی هیچ صدایی نمی شنود زیرا تمام نرون های گوش مشغول باز سازی خود می شوند.
یک روش بومیان برای چیدن نارگیل این است که به میمون هایی که روی درخت های نارگیل هستند سنگ می زنند و میمون ها هم در پاسخ ، نارگیل پرت میکننند.
ضخامت بعضی از رگ های بدن ، پنجاه بار نازک تر از یک تار مو است .
تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرینه چشم است .
فقط با از دست رفتن یک درصد از آب بدن احساس تشنگی خواهیم کرد.
بعد از مرگ چنگیز ، هنگامی که او را به مغولستان می برند ، برای اینکه خبر مرگ او منتشر نشود در راه هر کس را که از مرگ او با خبر می شد می کشتند.
طبق یک قانون قدیمی در ایالت واشنگتن ، پز دادن و فخر فروشی بابت پولدار بودن غیر قانونی محسوب می شود.
اگر 35 هزار تخم ابریشم را با هم جمع کنیم وزن آنها فقط 30 گرم خواهد بود .
اولین باری که چرخ خیاطی اختراع شد کارگران دوزنده که می ترسیدند کار خود را از دست بدهندتاسیسات و نمونه های ساخته شده را شکستند و نابود کردند و مخترع آن بدون هیچ دستاوردی در فقر از دنیا رفت.
خر گوش ها و طوطی ها می توانند بدون چرخاندن بدن ، پشت سر خود را ببینند .
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد...
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.